ناگفتنی ها!

ساعت 6 وقت داریم، بین تخت طاووس و عباس آباد. به آژانس زنگ می‌زنم، طبق معمول می‌گه یه ربع دیگه و من هم طبق معمول می‌گم نمی‌خوام. با هزار وعده و عید پسرم رو آماده کردم که بریم، بخوایم 1 ربع منتظر بمونیم نظرش عوض می‌شه و مکافات داریم. می‌ریم سر خیابون، می‌رم سراغ خطیای سر ایستگاه. ماشین می‌آد، یه مسافر سوار می‌شه، می خوام برگردم عقب، راننده می‌پرسه کجا می‌ری خانم؟ می‌گم دربس می‌خواستم که دیگه نمیشه شما مسافر دارین، می‌گه پیاده می‌شه، می‌گم نه، اگه پیاده هم بشه من سوار نمی‌شم. یه صحبتی با هم می‌کنن و می‌گه این آقا سر 4 راه پیاده می‌شه، شما کجا می‌ری؟ می‌گم الکی نگین و ما رو ببری دور بگردونی بعد برسونی مقصد، من عجله دارم که می‌خوام دربس بگیرم. می‌گه ای بابا حالا کجا می‌ری می‌گم بین تخت طاووس و عباس‌آباد. پسرک دادش در می‌آد که چقده عباس‌آباد، بریم یه جای دیگه(سومین بار می‌ره اونجا). سوار می‌شیم، آقای جلویی، سر چهارراه پیاده می‌شه. تو دلم می‌‌گم پس راست گفت. شیشه رو می‌کشم بالا، پسرم می‌گه نه مامان گرمه، من باد دوست دارم بیاد. نمی‌دونم چه جوری براش توضیح بدم که آقای راننده داره پشت سرهم تف پرت می‌کنه بیرون و از شیشه عقب ممکنه این ذرات آلوده بیان تو. از خیر توضیح می‌گذرم، جامو با پسرم عوض می‌کنم و شیشه اینورو براش می‌کشم پایین. سر آقای راننده کج شده یه ور و چشماش داره چیزی رو دنبال می‌کنه، یه ذره مونده که بخوره به ماشین جلویی که جمع می‌کنه خودشو. چند بار این اتفاق می‌افته. دنبال می‌کنم خط دید آقای راننده رو. بیشترخانمهای جوان و میانسال با مانتوهایی کمی تا حدودی تنگ مورد نظرن. بعد از دیدن صورت,  به شدت چشم رو پشت سوژه‌ها می‌مونه و همونجاس که هر دفعه می خواد باعث تصادف بشه. تو دلم می‌گم کاش تعداد سوژه‌های مورد نظر کمتر باشه تو مسیر تا ما سالم برسیم به مقصد! بالاخره می‌رسیم من و پسرم پیاده می‌شیم، قبل از هر چیز مانتوم رو از پشت مرتب می‌کنم. درو می‌بندم که برم، گردن راننده کج می‌شه، سعی می‌کنم همینجوری انگار که آقای راننده امام‌زاده‌س و من نباید وقتی از حضورش خارج می‌شم پشتمو بکنم، برم ولی نمیشه، سریع دست پسرم رو می‌گیرم و سعی می‌کنم از تیررس خارج شم، برای اولین بار تو عمرم ترجیح می‌دم چادر سرم باشه. سرم پْر می‌شه از انواع و اقسام افکار گوناگون و راهکارهای گوناگون، راهی که این بار هدفش یه قسمت از مغز بعضی از آقایون باشه نه پوشوندن بدن خانمها. 

/ 5 نظر / 13 بازدید
مامان ارشک

بدیش اینه که اگر بخوای هیچی نگی گلو درد می گیری اگر هم چیزی بگی طرف می گه خودت مشکل داری.

سه‌لاح

من که هه‌موو رۆژێ ئه‌مانه ئه‌بینم! چارشێویش کارساز نییه!

شالیز

سلام چی بگم والا خیره ایشالا...قالب نو هم مبارک