عجب

شب بود و بچه ها خوابیده و همسران هم هر کدام در جایی و به کاری مشغول بودن. من و فرشته هم مثل همیشه نصفه شبی داشتیم حرف می زدیم. او کماکان ذهنش در یادآوری گذشته توانا ست و من ناتوان. حرف روزی را زد که شب شعرکُردی دعوت بودیم و او با من همراه شده بود در رفتن به این شب شعر. هنوز هم که حرفش را می زنه، حرص می خوره و حق هم داره. گفت که همین که رسیدیم اونجا به او گفتم، لطفاً با من حرف نزن، نمی خوام اینجا هم فارسی حرف بزنم!!

یعنی چی بگم من، آخر بی ادب و ... بودم ها. جوانی بوده و نادانی!

/ 2 نظر / 41 بازدید
عسل نصیری

سلاو چونی خانم پیم خوشه پیکه وه دوست بین خه لکی کۆی؟