؟

تند تند قدم برمی‌دارم، می‌خواهم زودتر به مغازه مورد نظر برسم و بعدش هم به مهد پسرم. یه دختر کوچولوی سبزه می‌آد سراغم. خاله یه دستمال بخر، دستمالاش خوبه ها. معلومه که از بچه‌های قدیم خیابانی نیست. روپوش مدرسه تنشه. بهش می‌گم یه بسته بده. ازش می‌پرسم، پولشو به کی می‌ده؟ می‌گه به مادرم و با دست اشاره می‌کنه به اونور خیابون به زنی که داره جوراب می‌فروشه. راهمو تند تند ادامه می‌دم. یه پسر کوچولوی بازم سبزه می‌رسه جلوم. اسکاج می‌‌فروشه. از کنارش رد می‌شم. فکر می‌کنم چند سال از پسرم بزرگتره. می‌رسم به مغازه. بسته‌س. بدشانسیه دیگه. می‌رم که سوار ماشین شم. ترافیکه، اونم بدجور. تند تند قدم برمی‌دارم. یه خانم میان‌سال می‌آد روبروم وایمیسه. اول فکر کردم داره آدرس می‌پرسه، بعد وقتی درست گوش دادم، شنیدم که می‌گه یه مرغ برا بچه‌هام می‌خری؟

خیابون داره دور سرم می‌چرخه. آدما هم دارن می‌چرخن. یکی آدامس می‌فروشه، اون یکی جوراب. کبریت فروش هم هست. دستمال کاغذی بسته‌ایی، بی نام نشان، اسکاج. فال و بقیه چیزا.

مستضعف؟ فقیر؟ بدبخت؟ بیچاره؟ ملت؟ مردم؟ ایران؟

/ 6 نظر / 12 بازدید
نازنین

واقعا مایه ی تاسفه ...

پریسا مامان امیرارسلان

ای خدااااااااااااا........ لولی جان با مهرورزی چی درست میشه؟؟؟؟ کی ؟؟؟چه جوری؟؟؟ چه دل سرخوشی داری جانم.