روزی در هایپر استار

صبح یکی از جمعه‌های زمستانه. از خواب که بیدار می‌شم با وجود اصرار پسرم به بیدار شدن و کفری شدن از اینکه روزای کاری ٩ صبح پا می‌شه و روزای تعطیلی  ٧ صبح رو سرمونه با دیدی مثبت به کائنات و از این حرفا پا می‌شم، پدر خانواده پیشنهاد رفتن به فروشگاه و خرید ماهانه رو می‌کنه، من بیشتر ترجیحم رفتن به جایی در هوای‌ آزاده. هواب ابری و اصرار پسر رو که می‌بینم، منم راضی می‌شم به رفتن به آن فروشگاه بزرگ غرب تهران. سعی می‌کنیم کمی زودتر از دفعه قبل بریم که به همهمه و شلوغی روز جمعه نخوریم. یازده و نیم صبح می‌رسیم آنجا، شلوغه اما نه مثل دفعه پیش. بازار تبلیغ انواع پنیر ترکی و فرانسوی و نسکافه گرمه. شرط پسرمون اینه که اول بریم برای خریدن اسباب‌بازی. شرط ما هم صبر و تحمل برای خریدای ما بعد از خرید اسباب‌بازیه. به توافق می‌رسیم و به سمت غرفه اسباب‌بازی می‌ریم. برخلاف دفعات قبل با خرید یه اسباب‌بازی کوچولو راضی می‌شه و از یکی از اسباب‌بازیای گرون قیمت مورد علاقه چشم‌پوشی می‌کنه. می‌ریم سراغ بقیه خریدا. پدر خانواده از اینکه پسر خانواده بهونه نگرفته برای اسباب‌بازی با وجود علاقه به اسباب‌بازی مورد نظر، در اقدامی عاطفی می‌ره  و اون اسباب‌بازی رو برای پسر می‌گیره.(پسر با خودش می‌گه چه والدین با حالی درام، یه وقتایی که من کلی بهونه می‌گیرم و خودم و به زمین می‌زنم، نچ نچ کنان رد می‌شن و نمی‌خرن، اما یه وقتایی هم مثل امروز که شاید سالی یه بار پیش بیاد و من از خیر اسباب‌بازی می‌گذرم، برام می خرن) کم کم داره از اون شلوغایی می‌شه که نمی‌شه نفس کشید از گرما. خوشحالم که خانوادگی با لباس تابستونی اومدیم اینجا. به اسباب بازی خریده شده نگاه می‌کنم و پسر رو پشیمون می‌کنم چون می‌دونم فرمت دیگه‌ایی از اون اسباب‌بازی رو که اونجا نیست خوشش میاد، می‌ریم سراغ اون غرفه و با یک اسباب بازی دیگه عوض می‌کنیم. بعد از ٢ ساعت و نیم خریدا تموم می‌شه. من و پدر خانواده از همراهی امروز پسرمان خوشحالیم و متعجب. با دیدن پلو در قسمت غذاهای طبخ شده فروشگاه توسط پسرمان و در خواست او برای خوردن فقط پلو، سر از پا نشناخته من و پسر وایمیسم در صف غذا و پدر روان می‌شه به سمت صندوق مملو از مردم. ملت فرهیخته همینطور از این ور و اونور به صف شبیحخون می‌زنن و با احساس رضایت از اینکه کلی جلو افتادن و غذاشونو زودتر گرفتن اونجا رو ترک می‌کنن. هر ۵ ثانیه یک‌بار پسرم می‌گه مامان فقط پلو، خورشت و گوشت نمی‌خوام ها. و من هم هر ۵ ثانیه یک‌بار می‌گم چشم عزیز دلم. بعد از بیستمین بار که درخواستشو می‌گه من با اخم می‌گم باشه. پسرم با حالتی جگرسوزانه بهم می‌گه از دستم ناراحتی؟ و من با چشمانی اشکبار می‌گم نه قربونت برم چرا ناراحت باشم، شما شونصد بار دیگه هم تقاضای پلوتو بکن. تقریباً نوبت ما می‌شه، قبل از من خانمی بود که رفت اما یک آقایی دیدم که اونجا سبز شده، آقایی با صورتی نیمه پوشیده از مو به این آقای عاری از هر مویی در صورت گیر می‌ده که نمی‌دونم چی؟ من با توجه با اوضاع و احوال این دوره از زندگی، سریع تو دلم حق رو به آقای عاری از مو در صورت می‌دم. با داد زدن او کمی شک می‌کنم به قضاوتم. پسرم کمی می‌ترسه، من می‌گم بس کنین آقا بچه اینجا وایساده، می‌ترسه. بعد از اندی متوجه می‌شم که اون آقا خارج از نوبت وایساده، اما برای اولین بار در تاریخ زندگانیم در امور خارج از نوبتی، تو دلم می‌گم ولش کن بذار اعصاب خودم و بچم رو خورد نکنم. در همین حین افراد پشت سری می‌گن، خانم شما که جلویی چرا هیچی نمی‌گی؟ در یک آن نفهمیدم چی شد. صدام بلند شده بود و می‌گفت خوب من به این آقا با این قد و هیکل چی بگم، به اینکه نمی‌فهمه من و این بچه نیم ساعته تو صفیم و رعایت نمی‌کنه چی بگم، به اینکه اینقده بی‌فرهنگه چی بگم. در همین حین پسرم مرتب از من سوال می‌کرد که از دست من عصبانیی؟ و من در همان هیرو ویر می‌گفتم نه عزیز دلم از دست شما عصبانی نیستم  از دست این آقا با این هیکل عصبانیم که نوبت رو رعایت نمی‌کنه. صحبتهای کمی تا حدودی انقلابیم کارساز شد و اون آقا فرار رو بر قرار ترجیح داد. و ما از ۵ جور غذای موجود در منو مجبور به انتخاب سه جورش شدیم(چون دو جور مورد تقاضا تموم شده بود). بعد دست پسرم رو گرفتم و با غذایی در دست و داشتن احساس خانمانه شدیدی که با پوشیدن کفش پاشنه بلند بعد از مدتهای مدید بهم دست داده بود راهی صندوق شدیم. پدر خانواده همون آن حساب کتابش تموم شده بود و اسباب بازی پسرمان را داد که من ببرم عوض کنم، چون بارکدش خوانده نمی‌شد. من تق تق کنان و پسرم کش کش کنان رفتیم اون سر فروشگاه که اسباب‌بازی بی‌بارکد را به با بارکد عوض کنیم. دیدیم ای داد بیداد، از آن فقره اسباب‌بازی چیزی نمونده. با مراجعه به مسئول غرفه، ایشون منو روشن کرد که اون خانم صندوق دار کارشو بلد نیست و من برم و از طرف ایشون بگم که شما چشمتون عیب داره، اصرار من برای اومدن خودشون و گفتن این حرفا افاقه نکرد. من تق تق کنان و پسرم نق نق کنان رفتیم به سمت صندوق شلوغ. اصرار از ما و انکار از اون خانم. خلاصه آن روی من داشت بالا می‌آمد، پسر را به پدر که آنور مرز صندوقها با لبخندی بر لب در انتظار بود، سپردم و با اطمینان به پسرم که تا آخرین قطره خون برای گرفتن این اسباب‌بازیه تلاش خواهم کرد به سمت غرفه اسباب بازی در آن سوی سالن راهی شدم. به اون آقا گفتم من این اسباب‌بازی رو می‌خوام وشما خودتون بیاین مشکل را با آن خانم حل کنین. بعد از گفتن کلی بد و بیراه به آن خانم توسط اون آقا. بارکد یک اسباب‌بازی دیگه رو کند و زد روی این اسباب‌بازی. من خسته، عرق‌کرده و پشیمان از پوشیدن این کفش کذایی به سمت صندوق راه افتادم. به سمت ماشین می‌ریم و می‌گم من دیگه حاضر نیستم بیام این فروشگاه، تازشم اگر هم بیام دیگه این کفشا رو نمی پوشم!!

/ 10 نظر / 4 بازدید
مامان ارشک

ما یک بار رفتیم خیلی خیلی گرم بود ولی توصیه می کنم اگر مثل ما اون ور شهر زندگی می کنین دیگه نرین اونجا. شهروند فرمانیه خیلی بهتره. آفرین هم به اینهمه شجاعت. من اینجور وقتا لالمونی می گیرم.

مژگان (مامان آندیا عسلی)

من هم یادم میآد تنها باری که از اونجا خرید کردم تنها چیزی که ذهنم رو مشغول کرد این بود که واقعا این اسم دهن پرکن و اینهمه بوق و کرنا اصلا بهش نمیاد!!! راستی هفته دیگه چکاره ای؟

گل مریم

به نظرم آدم باید یه روز غیر تعطیل بره هایژر. می تونه خوش بگذره حتی. مادر و پسر دوتایی. فقط کاش جای بازی هم برای بچه ها داشت.

مامان و نی‌نی‌ش

سلام.. خیلی جالب توصیف کردید... به نظر که شما مجبورید دوباره اونجا رو برید.. چون پدر و پسر میخوان [نیشخند]... همون تصمیم دومتون رو عملی کنید خیلی بهتره.. یعنی اون کفش ها رو نپوشید [خنده]

چرتینکوف مامان کوچیل

میگن در مورد کفش 40 حدیث! داریم. یکیش اینه که وقتی کفشت تنگه قضاوت نکنی. خرید رو یادم نیست ولی کفش پاشنه دار مثل کفش تنگ میمونه و مناسب خرید نیست. اینو از من بشنو که یه بار مجبور شدم با کفش پاشنه دار برم پارک کف سنگی!!!

روزنامه دیواری

از خوندن دقیق این نوشته ی طولانی چند نکته رو متوجه شدم : اول این که چه خوب کردم تا حالا پامو در این فروشگاه نذاشتم دوم اینکه همه مادر پدرا و پسربچه هاشون در سوپرمارکت ها مشکلات مشابهی دارند. سوم این که آدم باید در صفوف خانمی رو کنار بذاره تا له نشه! چهارم هم اینکه از آشنایی با شما خیلی خوش حالم :)