چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش!!!

بچه که بودم فکر می‌کردم، بزرگ بشم، یه ماشین از این کاروانا می‌خرم، بعدش راه میو‌فتم دور دنیا می‌گردم، البته تنها نه حتما با یه دوست مثل خودم. بعدها کمی بزرگتر شدم و کمی هم واقع‌بین‌تر.دیدم همچین کاریو کسی می‌تونه بکنه که یه پشتوانه مالی حسابی داشته باشه. به قول پدرم یه چیزی تو مایه خانواده آصف(یکی از ثروتمندای سنندج). تو دوره راهنمایی، هدف عظیمی رو دنبال می‌کردم و اونم این بود که برم معلم شم و برم روستاهای کردستان و زنان رو از حق و حقوقشون آگاه کنم. تا سال آخر دبیرستان هم همین عقیده رو داشتم. بعد دیدم که اکثر آموزش وپرورشیها باید حجاب برتر داشته باشن و من هم که از این برتری گریزان. بعد سر از تهران در آوردم و موندگار شدم. مدتها بعدشم با یک هیوای بسیار  نازنین آشنا شدم. می‌گفتم، ما با هم فرق می‌کنیم من عشقم خرید نوار و سی دی و کتابه، همه همکارای من کلی پس‌انداز دارن و من همین مبلغی که برای پیش خونه دادم. دوست دارم، یهو پا شم برم ٢ روز سفر و غیره و غیره. می‌گفت باشه منم دوست دارم، هر جا تو باشی، دوست دارم. هر جور باشی دوست دارم. اونوقت الآن برای یه نمک‌آبرود رفتن باید کلی برنامه ردیف کنم و این‌ پا اون پا کنم تا همین هیوای از جان شیرین‌تر کمی آن کار عزیزش را ول کند و بچسبد به کمی سفر جهت تمدد اعصاب و خروج از یکنواختی زندگی!

/ 7 نظر / 5 بازدید
خانه ما

سفر منو از تو جدا کرد.............زندگی اونطوری که ما می خوایم نمیشه...آرزوهای کودکی هرچند زلال وزیبا هستن ولی درنهایت خام وناپخته دست وپا گیرمی شن....

ندا

آوات گیان...تو معرکه یی...

ساره

احتمالا متولد بهمن نیستی؟[نیشخند]

شالیز

تولد/ تاریخ/ حرکت/ تغییر/ زندگی/ مرگ/ و باز هم هیچ در انبان نیندوخته ایم