یک روز با خودم

شنبه‌اس، اما شنبه‌ایی همراه با خستگی و ضعف. صبح که پا می‌شم، اوضاعم خوب نیست. پسر رو با پدر روانه می‌کنم و خودم برمی‌گردم به رختخواب  نمی‌تونم بخوابم، نمی‌تونم بشینم، نمی‌تونم بخونم. تا ساعت ١٢ با همان حالت ضعف پر پر می‌زنم. فکر می کنم بزنم بیرون، ولی هوا‌ آلوده‌س و اوضاع ریه من هم نابسامان. نمی‌تونم بمونم خونه، پا می‌شم می‌رم به سمت تجریش. جایی که خلی وقته نرفتم و حال و هوای اسفندماهشو دوست دارم. کمی تو تجریش می‌چرخم، بی‌هدف. حس خوبی دارم، حس اینکه سرکار نیستم، با بچه‌م نیستم، حس اینکه الآن در این ساعت مسئول چیزی و کسی نیستم. نیم ساعت بعد عذاب وجدان می‌‌آد سراغم، حالا که نرفتم سرکار زودتر برم دنبال پسرم. فکرو می‌زنم کنار به خودم می‌گم ٣ ساعت، فقط ٣ ساعت می‌خوام مال خودم باشم. ساعت داره نزدیک به ٣ می‌شه و باید کم کم برم به پسرم برسم. گرسنه‌م شده. دور وبر میدون چند تا رستوران هست که یه نگاهی می‌ندازم. می‌رسم به یک جایی که ندیده بودم قبلاً. چند بار می خوام برم تو و بازم پشیمون می‌شم. بعد از ازدواجم تا حالا تنهایی نرفتم رستوران. می‌رم تو. محیطی آروم و دنج. همه دونفرین. می‌شینم یه گوشه و چیزایی رو سفارش می‌دم که هیچوقت سه تایی سفارش نمی‌دیم. غذامو به اضافه شربتی ترکیبی از آب‌آلبالو و زرشک و اناره و خیلی هم خوشمزه‌س می‌خورم و میام بیرون. از رستوارانایی که پول سرویس می‌گیرن خوشم نمیاد. اما این یکی چسبید بهم. شاید به خاطر اون شربتش بود، شایدم به خاطر چیز دیگه.

/ 7 نظر / 15 بازدید
نازنین

وای چقدر دلم یه تجربه ی مشابه خواست![افسوس]

خانم خونه

اتفاقا یه وقتایی برای آدم لازمه . من معمولا از این کارا زیاد می کنم. اتفاقا دیروزم تجریش بودم تا ساعت 1 .

پونه

چه بر سر خلوت ما مادر ها آمده است؟ دریغ از مای خودمان...

خانه ما

جالب بود ..خیلی خوشم آمد..مثلا یکی از زنهای تحصیل کرده این مملکت هستی ودر تهران زندگی میکنی..ولی درست مثل مادران 100 سال پیش ما ...گاهی فکر میکنی...خیلی خوب است..گاهی تنها باید باشی....شخصیت مستقل...زندگی خصوصی خودت رو میتونی داشته باشی...گاهی لازم است..کار بسیار خوبی کردی..گاهی لازم است...ولی باید طبیعی ومعمولی برایت بشود.....زیبا وهمیشه خندان باشی

سه‌لاح

سڵاو و رێز. زۆر وه‌خته به‌ڕۆژ نه‌بوویته‌وه. هیوادارم تووشی گرفت نه‌بووبیت. هێژا له جێی ئێمه ماچ که...