من دهه چهلی با تو دهه شصتی!

چند وقت پیش بود، شاید ۴ ماه پیش. مامان رو بردم فرودگاه، مامان رفت اونور، من اینور منتظر بودم که برن و سوار شن. پشت در شیشه‌ایی کنار من یه دختر خانم تقریباً ١٩ ساله تپل وایساده بود، مرتب دست تکون میداد و لبخند می‌زد. پرواز تاخیر داشت، اومدم رو صندلی نزدیک اون در شیشه‌ایی نشستم، دختر خانم هم اومد کنارم نشست. گفت امیدوارم زودتر پرواز کنه، نامزدم امتحان داره و اگه تا ١٠ نرسه یه ترم عقب میفته، بدیش به اینه که تقصیر من بود تاخیرش، دیر رفتم دنبالش و خداحاقظی رو هم طولش دادم. لبخند زدم و گفتم امیدوارم زودتر پرواز کنه. پرسید شما اومدین بدرقه کی؟ جواب دادم. معلوم شد مقصد مسافرامون یکیه. گفت نامزدش (خیلی هم تاکید داشت بگه نامزد حتماً)دانشجوی ترم آخر عمران دانشگاه کردستانه. قراره درسش که تموم بشه با هم برن اونور آب. گفت خیلی دوسش دارم و هنوز نرفته دلم براش تنگ شده. گفت تو فاصله دوماه گذشته ٢٠ کیلو وزن کم کرده با رژیم سختی که گرفته بوده(هنوز هم کلی تپل بود) و نامزدشو حسابی غافلگیر کرده بوده با این کارش. سنمو پرسید، جواب که دادم گفت وای چه جالب هم سن مامان من هستین، ولی اصلاً بهتون نمیاد. گفتم اگه منم مثل مامان شما زود ازدواج می‌کردم، لابد بهم میومد. بالاخره مسافرامون پرواز کردن. خداحافظی کردم، گفت من تا انقلاب می‌رم اگه مسیرتون می‌خوره، دوست دارم با من بیاین. سوار ماشین شدیم، بازم کمی خودمو سرزنش کردم که هنوز از رانندگی می‌ترسم! رسیدیم اوایل آزادی، پرسید موزیک اذیتت نمی‌کنه، گفتم نه دوست دارم، پرسید با صدای بلند چی، گفتم مشکلی ندارم، گفت می‌گم بهتون نمی‌خوره همسن مامان من باشین، چون مامانم اصلاً صدای بلند دوست نداره. در یه آن حس کردم من و اون دختر خانم و ماشین رفتیم هوا، اصلاً تصور همچین صدای بلندی رو نداشتم. تمام ماشینهای دور و ور نگاه می‌کردن، جووناشونم سر بیرون از ماشین و نیش باز دهنشون تکون می‌خورد، حالا چی می‌گفتن نمیدونم. فقط خداخدا می‌کردم، آشنایی منو نبینه. حالا من که به رُکی معروفم، دهنم قفل شده بود که بگم تو رو خدا کمش کن صداشو، شاید نمی‌خواستم بدونه که منم مثل مامانشم. اشاره کردم که می‌خوام حرف بزنم، صدا رو کم کرد، پرسید ناراحتتون می‌کنه، گفتم نه نه، خواستم بپرسم خودت چی‌ دانشگاه می‌ری، گفت آره حسابداری می‌خونم. همینجور سعی کردم به حرف زدن ادامه بدم، شاید اگه یه آدم وراج باشم از نظرش بهتر باشه تا یه آدمی که تحمل موزیک بلند رو نداره.

ممنونم دختر خانم تپل مهربون که همچین تجربه‌ایی رو برام فراهم کردی.  

/ 10 نظر / 11 بازدید
خودم

از متنت خوشم اومد‘ دهه چهلی [گل]

مانلي

چه جالب! من متولد شصتم اما واقعا فاصله زیادی هست بین من و اون بچه ای که مثلا متولد شصت و پنجه.منظورم از لحاظ آداب اجتماعیه.اونها معمولا رک تر و خودخواه ترن.البته همیشه هم این خودخواهی معنای بدی نمی ده ..شاید بهتره بگم از خواسته های خودشون نمی گذرن و خودشون اولویت اولن که خوبه. [لبخند][گل]

شاليز

اينم مثل تمام حساي ناستالوژيك كه هم نسل هاي مارو مي آزاره... صداي بلند ...شايد از صداهاي بلنديه كه به حق و ناحق بلند كرديم و الان مثل ندا بازگشت كرده و مي خوره به تارهاي وجدانمون ....نمي دونم صداي بلند اونم موسيخي! مثل خوره روحمو ميخوره

مامان ارشک

تحمل صدای بلند خیلی ربطی هم به سن نداره. (نیست که من خیلی جوونم). باور کن من از اول جوانی تا الان هم تحمل صدای بلند رو نداشتم. زیاد به دهه زندگی ربطی نداره.

مرجان

[چشمک][خجالت]همه تپلا مهربونن!!!

پیام من امید به تو

هفتمین جشنواره خیریه پیام امید زمان:29 و30 مهر_1 آبان 1388 ساعات بازدید:10 الی 22 مکان:خیابان ولی عصر.پایین تر از چهار راه پارک وی.روبروی سوپر استار.مجموعه فرهنگی- تفریحی سپید

مهستا

من همیشه به خاطر رفتارم با کسانی دوست می شم که10 سالی از من کوچک ترند هم خوبه هم بد![نگران]