آقا نقی

فکر کنم سال ٧٧ بود یا ٧٨. اون خونه رو سه نفری گرفتیم، من و ف و ز. اون دوتا شاید از خونه‌ خیلی خوششون نیومد، ولی من چرا. ز می‌گفت چون نزدیک کار خودته خوشت اومده. ولی این دلیلش نبود. برای ما دخترای مجرد اون خونه، خونه خوب و امنی بود. فکر کنم با داشتن صاحبخونه به اون خوبی برای ز هم ثابت شد که خونه خوبی بود. خوشحال بودم که یه سوپر روبه روی خونه‌مون هست. روز اولی که رفتم سوپر با لهجه غلیظ ترکی جوابمو داد. قیافه بی‌تفاوت و مثبتی داشت. بعد از اون روز تا ۵ سال همه خریدامونو از اونجا می‌کردیم. از طرف اداره برای گزینش اومده بودن تو محل. اولین جا هم سراغ آقا نقی رفته بودن. می‌گفت ازم پرسیدن که نماز جمعه می‌رن؟ منم جواب دادم همه جا می‌رن همه جا. خندیدم گفتم آقا نقی همه جا رفتن که خوب نیست با خنده جواب داد نه خودوشون فهمیدن کدوم جاها رو می‌گم.  اگه قرار بود برامون بسته پستی بیاد، آدرس آقا نقی رو می‌دادیم. از رو لهجه فامیلامون که می‌اومدن خونه‌مون، می‌فهمید با ما آشنان و رعایتشونو می‌کرد. اولین روزایی هم که هیوا رو با من می‌دید که منو می‌رسوند خونه، نگاش می‌کرد که بفهمه پسر خوبیه یا نه. نامزد که شدیم با هیوا، براش شیرینی بردیم. فرداش یه کادو به من داد و گفت خانمم براتون یه روسری گرفته برای تبریک. هیچوقت اون روسری رو سر نکردم، ولی نگهش داشتم چون مال آقا نقی با معرفت با غیرت بود.

باید یه روزی بیام اونورا که ببینم چقدر پیر شدی!

/ 7 نظر / 15 بازدید
مامان ارشک

خواستی بری ببینیش روسری رو سرت کن شاید یادش بود خوشحال شد.

مريم مامان مهدیار

توی این دوره زمونه آدم با معرفت و با غیرت کم پیدا می شه یاد قدیما بخیر.........

شالیز

خاطره جالبی بود. یاد ا تقی ها و غیرت ها و مرام ها به خیر

ناشناس

neveshtanet kheili khoobe azizam omidvaram movafagh bashi ba oomadanet delgarmam kon.....

خانه ما

زیبا بود..گاهی خوبه بهش سر بزنی...حس خوبی بهت میده..برای من که این نوع خاطرات همین جوراست...

میفا

سلام دوست عزیزم،من میفا هستم،یه موجوده کوچولو که تازه از پیشه خدا اومده. میشه به منم یه سری بزنید؟ به نظراتتون احتیاج دارم منتظرتون هستم خدا...