آینده‌ایی نه چندان دور(کائنات این دفعه رو از ما بگذر و ننوشته بگیر)

نشستم تو یه صندلی از اینایی که تو فیلما زیاد می‌بینیم، مثل گهواره میان و میرن آروم. تو یه جای باغ مانندی. گردنمم یه ور افتاده بی‌حس، اما چشام مثل همیشه همه چیو می‌بینه و حواسش جمه. دور و برم آدمایی با روپوشای سفید میان و میرن.چشمام منتظره جمعه‌س که بیاد و هیوا و هیژا بیان ملاقاتم. بعدم مثل همیشه بگن، دیدی بهت می‌گفتیم اینقده سخت نگیر به خودت و به ما، هیژا بگه دیدی من بزرگ شدم و چه آقایی هم شدم برا خودم و اون همه دغدغه‌ت بی‌خود بود. هیوا می‌گه، هی هی آوات نه خودت زندگی کردی نه گذاشتی ما با آرامش زندگی کنیم با این همه باید و نبایدهات! خواهر بزرگم هم ماهی یه بار می‌آد دیدنم و من باز حرص می‌خورم از دست مهربونی بیش از حدش.

/ 5 نظر / 15 بازدید
مامان ارشک

نگو اين حرفارو نبين اين صحنه هارو. خوب سخت نگير ديگه.

مامان و مانی

چی شده؟؟؟ خیلی خسته ای... راستشو بخوای منم الان اینجوریم.. نمیدونم چرا الکی دارم سخت میگیرم!!!.. بیخودی عصبیم.. باورت میشه دلیل ناراحتیمو خودمم نمیدونم..

مامان اکرم

سلام بابا چرا اینقدر تیره و تار؟ به قول خارجکی ها: TAKE IT EASY!!!

مرجان

بابا بی خیااااااال!