راستش این قضیه خیانت بد جوری فکر منو درگیر کرده، باید اعتراف کنم که هیچوقت به مردها اطمینان نداشتهام، یعنی به هیچ مردی این اطمینان رو ندارم که بگم این یکی هیچوقت خیانت نمیکنه. میدونم همیشه اونور قضیه هم یه زن هست که کمک میکنه در انجام این خیانت، ولی همیشه مرد رو مقصر میدونم. بعضی وقتا تعجب میکنم از این حساسیتم و بعضی وقتا هم کلافهم میکنه و به طبع همسرم رو هم. حالا این وسط فکرش را بکنید، طرفت آدم کلاً کم حرفی هم باشه، تو از ریز و درشت آنچه بوده و هست بگی و او لبخند بزنه و وقتی از کار و دور و برش بپرسی، فقط بگه خبر خاصی نیست. شایدم حق داشته باشه، شایدم این حساسیت من باعث کم حرف زدنش شده، نمیدونم. هر وقت فیلمی، یا کتابی میخونم، که تاییدی بر این حسم رو داره، حالم بد میشه. دیروز در اوج مریضی نشستم و فیلم چهارشنبه سوری رو دیدم، به آخر فیلم که رسید، دوست داشتم سر به تن هیچ مردی نباشه، یعنی وقتی که در ماشین بسته شد و اون زن سوار ماشین شد، انگار همه فکرا با هم هجوم آوردن به مغزم، همه فکرای بد. و این جور مواقع یه حس عجیب غریبی میآد سراغم، که خودم ازش میترسم.
نظرات ()