
ما خوبيم و ممنون همه احوال پرسيها و ايميلها. حالا شديم : آوات و هيوا و هيژا(البته ی مثل کسره خوانده شود).
خودم را میبينم، جوری که هيچوقت نمیديدم.
بدنی مثل نه آنی که داشتم، توانايی نه مثل توانايی که بودم. نه ماه جور ديگر بودن اينجور را در خواب هم برای خود نمیديدم، اما ديدم.
از اتاق زايمان بيرون آماده با نوزادی در کنارم را در خواب هم نديده بودم، اما واقعيش را ديدم.
۱۵ روز نگراني، ۱۵ روز اضطراب، ۱۵ روز گريه برای نوزادی بستری. خودم را ديدم، پشت اتاق نوزادان بستري، آن هم با چشم گريان، خودی را ديدم که نديده بودم.
خودم را ديدم در اتاقی کوچک، عرقريزان. اتاقی کنار بخش نوزاد بستريم، در انتظار برای بيدار شدنش و شير خوردنش. به خانه برگشتم، بعد از آن ۱۵ روز درد، خوشحال از بهبود پسرم.
خودم را ديدم شبها بيدار در کنار او برای او، خودم را ديدم روزها خبردار برای او.
۷۰ روز گذشت بدون آنکه بدانم اطرافم چه خبر است. ۷۰ روز با موجودی ضعيف، عجيب، وابسته. چسبيده به روح و روان و جسم من.
خودم را ديدم، خندان ار اولين لبخند او و ذوق زده از کوچک شدن اولين لباس او.
خودم را ديدم کلافه از کم تحرکيم، بیخبريم و از گذر زمان آن هم بدون من.
خودم را ديدم جوری که نمیديدم،
و زندگی همچنان ادامه دارد
همچنان که ديدنهای من آنگونه که نمی ديدم هم.
نظرات ()