آوات و هيوا

در این وبلاگ آوات نامی زنانه، به معنای آرزو. هیوا نامی مردانه به معنای امید است. آوات و هیوا در دوران دوستی این وبلاگ رو با هم می‌نوشتن، بعد از یک سال هیوا از نوشتن در این مکان مجازی انصراف داد و آوات ادامه داد. در حال حاضر در کنار هیژا پسرمان 3 نفری زندگی می کنیم.

هذیان!
نویسنده : آوات - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

عجله عجله میدوی بیرون. ساعت رو نگاه می کنی. می ری به سمت خونه. فکر می کنی الان اگه وقتت مال خودت بود چکار می کردی. فکر می کنی تا اون سر دنیا پیاده می رفتی. البته اون سر دنیا رو که می گی، اغراقه. منظورت تا در خونه ته.

10 دقیقه ای رو پیاده می ری و سوار تاکسی می شی. وارد تاکسی که می شی، مردم شناسیت گُل می کنه. این یکی چرا نمی فهمه بدنش بو میده. اون یکی عجب ادکلن بدی زده. خانمه رو بگو، خوب یه کم برو اونورتر، همه راحت بشینن. ای بابا یعنی راننده نمی فهمه، ممکنه صدای این آهنگوحشتناکش بقیه رو اذیت کنه....

می رسی سر کوچه تون. پیاده می شی و راه می افتی به سمت خونه. کلید می ندازی و می ری تو. آبی به سر و صورتت می زنی و منتظر پسرت می مونی. پسرت از راه می رسه. دستاتو باز می کنی بغلش کنی، می گه ب و س، نه. میگم باشه. کیفشو یه جا کاپشنشو یه جا دیگه می اندازه. می دوه دنبال اسباب بازیاش. می گم دستاتو شستی. می گه الآن. می  گم بیا کیفو و کاپشنتو بذار تو اتاقت. می گه مامان دستامو شستم، میشه لطفا خودت بذاری، مامان گُلم. معلومه که می ری و می ذاری. می دوی طرف پسرت که باز می گه یادت باشه ب و س، نه.

می خوام تلویزیونو روشن کنم، آهنگی گوش بدم، فکر می کنم الان من اینکارو بکنم، پسرم میاد پای تلویزیون می شینه. منصرف می شم. می ری که کمی استراحت کنی. پسرت غُر می زنه که همش می خوابی. می گی که سرکار بودی و خسته ایی و غُرغُر بسه، بازیتو بکن.

پا می شم. به فکر یه عصرونه برای پسرت هستی. چند تا گُزینه رو پیشنهاد می کنی، با یکیش موافقه و می ری براش می آری. وقتی که خورد خیالت راحت می شه. کیف مدرسه شو میاری و در مورد مدرسه می پرسی. اون چیزی رو که باید بهت نمی گه و می گه همه چی خوبه. فکر می کنی این عادتش چقدر شبیه باباشه و دلت می سوزه برای دوست دختر یا همسر آینده ش (یا هر اسم دیگه ایی که می تونه داشته باشه).

مغزت شروع می کنه به پردازش برای غذا. باز همون چند مورد تکراری درخواستی پسرت می آد تو ذهنت. می ری که بساطشو آماده کنی. به پسرت می گی، کارای امروزت چیه؟ و اون یه جوابی می ده و تندی می دوه سراغ بازیش. آرزو می کنی کاش علاقه ش به درس به باباش می رفت.

کتابی دستت می گیری که بخونی. وسطش هزار تا سوال ازت می شه. در مورد اینکه شما چقدر پول داری و من پقدر پول دارم و اگر اینقدر پول داشته باشم، چند تا اسباب بازی فروشی می تونم داشته باشم و اینا. چند تا رو جواب می دی، بعد می گی بحث پول و اسباب بازی رو تموم کن. پسرت می دوه رو میزو پُر از اسباب بازی می کنه و می گه میای بازی اسباب بازی فروشی.

کتابتو می بندی. نمایش همیشگی شروع میشه. تو در نقش پسر و مادر یا پسر و پدر بازی می کنی و می ری پیش آقای اسباب بازی فروش که پسرت باشه. 20 دقیقه ایی بازی می کنی، بعد می گی دیگه نمی خوای بازی کنی و کار داری.

پسرت غُر می زنه و تو عصبانی می شی از قدر نشناسی پسرت و می گی من همه فکر و ذکرم شده تو. پسرت می گه باشه مامان نفس عمیق بکش. خنده ت می گیره که روش خودتو برای خودت اجرا می کنه. بعدش آروم می شی و سعی می کنی پس ذهنتو بذاری برای خودت نه بریزیش بیرون برای پسر 7 ساله ت.


 
comment نظرات ()

 
پارکی در چند پلان در فصل پاییز
نویسنده : آوات - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
 

پلان اول: صبح، نشاط عجیبی داره. همینجوری راه میری کلی آدم با انرژی می بینی. مردها و زنهایی بیشتر، بالای 50 سال، بعضیاشون با لباسای یکدست ورزشی، صحنه زیبایی رو بوجود می آرن، مخصوصاً اگر زمانی بهشون برسی که دارن ورزش صبحگاهی رو با موزیک انجام می دن.

من اونجا چکار می کنم؟ دارم می رم سرکار.

پلان دوم: بعدازظهر، پارک خلوته. آدمایی که می بینی بیشتر، زوجای جوانین که یا دارن همون جا آشنا می شن یا چند روزی از آشنایشون گذشته. آقایون جوونی که معلومه بیکار هستن هم، در حال سیگار کشیدن می بینی. بعضی روزام اگه هوا خوب باشه، تو زمین بازی بچه ها، چند تا بچه دبستانی می بینی که دارن بازی می کنن و ماماناشون با هم حرف می زنن.

من اونجا چکار می کنم؟ دارم از سرکار بر می گردم.

پلان سوم: روزهای بارانی و برفی بعدازظهر، فضایی بسیار دل انگیز، اما با آدمایی مرموز. یک بار که تنها برین اونجا دراین زمان خاص، حسرت می خورین که کاش جماعت اراذل اون روز رو برای داد زدن و ترسوندن خانما، انتخاب نکنن و شما بتونین از اون فضای زیبای پارک استفاده کنین.

من اونجا چکار می کردم؟ یه بار بود برای تجربه، دفعه دیگه در آن روزها تکرار نمی شود!

پلان چهارم: صبح یا بعداظهر روزهای پنج شنبه و جمعه. خود پارک رو خیلی نمی دونم، اما تو زمین بازی، بچه ها دارن بازی می کنن.

من اونجا ....؟ پسرم رو بردم پارک


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : آوات - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 

امشب شب مهتابه، حبیبم رو می خوام

حبیبم حالا خوابه طبیبم رو می خوام!


 
comment نظرات ()

 
ترمز
نویسنده : آوات - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
 

اووووووییییییی آوات با توم، ترمز و بگیر. چه خبره؟ همش عصبانیت، همش غُر زدن. ببین همینه که هست. جایی که می‌تونی کاری انجاد بدی، بده و جایی که نمی‌تونی نتونستی دیگه.

یه کم آرامش، یه کم خودداری، تا کی می‌خوای همینجوری عین اسپند رو آتیش از جا بپری. 

آخه برای همه چی حرص می‌خوری؟ چرا اون دروغ میگه، چرا این دزدی می‌کنه، این یکی تو کنسرت کنار دستت همش وول می‌خوره، تو سالن کنسرت صاف کنار سن یه در بازه که یه چراغ عین نورافکن صاف تو چشمته، یکی دیگه می‌خواد خودش بره واکسن بزنه، بچه 2 سالشو می‌بره تو و اون طفلی نیم ساعت داره گریه می‌کنه که مبادا به خودش می‌خوان واکسن بزنن! پسرت با مدرسه دیر کنار میاد، مثل بقیه چیزای دیگه(خوب به خودت رفته دیگه)، همسرت تمام دنیاش کارشه(مگه خودت تا قبل از به دنیا اومدن بچه‌ت اینجوری نبودی؟) خواهرت فلان مشکل رو داره و هزار تا چیز دیگه.

بسه دیگه ترمزو بگیر، ترمز دستی رو هم بکش.خلاص(هه هه، نوشتنش خیلی راحته!)


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : آوات - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
 

آقایون، خانما، خواهران، برادران، دوستان، اصلا آدما، نکنید این کارو، نکنید، نکنید، ببین حالا دارم بهتون می گم بعداً نگید چرا نگفتی.

چه کاریو؟ همین که اگه کلی با هم اختلاف سلیقه و علائق دارین، بعد هی یکی می گه ما با هم فرق داریم و هی یکی دیگه بگه، نه باور کن برای من فرقی نمی کنه، هر جور که تو بخوای، من دوست دارم. اونوقت تویی که هی زدی تو سر خودت و گلوتو پاره کردی که از اول همه چیو بگی می مونی و یه دنیا شکایت که نمی دونی بری به کی بگی! چون اینقدر سر طرف شلوغه که وقت نداره فکر کنه تا بلکه یادش بیاد، اون وقتا گفته هر جور تو بخوای، می خوام و هر جا تو بریی میام!


 
comment نظرات ()

 
9ساله
نویسنده : آوات - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
 

اینجانب .... با اسم مستعار آوات، الان 9 ساله که به امر خطیر وبلاگ نویسی مشغولم. کم سالی نیست ها اندازه یه بچه 9 ساله عمر داره وبلاگ من. ببینم می تونم تا 18 سالگی بکشونمش و بعد که به سن قانونیش رسید، بذارمش به حال خودش.


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : آوات - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
 

یه مدتیه  باید فکر کنم ببینم چی بنویسم. قبلا اینجوری نبودم، باید فکر می کردم چیو ننویسم. این یعنی چه؟ نمی دونم.


 
comment نظرات ()

 
چیزی برای گفتن نیست!
نویسنده : آوات - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
 

ساعت 3 نصفه شبه، از خواب می‌پرم، جیغ زدم تو خواب. شاید از جیغ خودم از خواب بیدار شدم. هر جور که بوده، خوبه که بیدار شدم. نفس نفس می‌زنم. می رم یه لیوان آب می‌خورم. هنوزم دست سنگین اون مرد رو حس می‌کنم.

می‌دونم قضیه چیه. این جریان بد جوری ذهنمو درگیر کرده. بحث تجاوز بحثیه که تو کل دنیا رایجه. تا وقتی مردانی مریض از لحاظ روحی، روانی، فکری وجود داره، این بحث هم وجود داره. فقط فرق قضیه اینه که تو مملکته ما قوانینی که برای این قضیه گذاشته شده، خیلی راحت دست همان فرد مشکل دار رو باز می‌ذاره برای هر کاری که دلش بخواد بکنه.

فکرشو بکنین، با جمعی از دوستانتون برید به باغ خصوصی و حریم خصوصی. بعد یک عده اوباش(به قولی) بیایند و به راحتی بگیرن به همه زنان موجود تجاوز کنن. بعدش دادستان محترم چی می‌گه؟ 50٪ مشکلی که پیش اومده، مربوط به خود زنانه، چرا که پوشش اسلامی نداشتن!!!!

یعنی این مصیبت سرت اومده باشه و بعدم بهت بگن تقصیر خودتته، تو ملک خصوصیت می‌بایست حجابتو رعایت کنی که اینجوری نشی!!!!!!!!! لابد بعدشم شلاق می‌زنن که تا تو باشی دیگه بی‌حجاب نری مهمونی!


 
comment نظرات ()