آوات و هيوا

در این وبلاگ آوات نامی زنانه، به معنای آرزو. هیوا نامی مردانه به معنای امید است. آوات و هیوا در دوران دوستی این وبلاگ رو با هم می‌نوشتن، بعد از یک سال هیوا از نوشتن در این مکان مجازی انصراف داد و آوات ادامه داد. در حال حاضر در کنار هیژا پسرمان 3 نفری زندگی می کنیم.

هیوا
نویسنده : آوات - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
 

ای هیوا جان، همسر گرامی بابا یه وقتی رو هم به ما بده، کارو ولش کن، آواتتو بچسب! قدیما رو یادت میاد؟ یادته من می‌گفتم الآن که اینقدر وقت می‌ذاری برام، بعداً اگه این کارو نکنی شاکی می‌شم؟

یه روز مرخصی می‌گیری، فقط من و تو بدون پسرمون می‌ریم جایی که من می‌گم، خوب؟


 
comment نظرات ()

 
اینم یه کاری دیگه!
نویسنده : آوات - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
 

یه وقتایی می‌رم سراغ آرشیو وبلاگم، پستای چند سال پیش در این روزا رو می‌خونم، دوت دارم بدونم حس و حال اون روزام  چه جوریا بوده. پستای سال 82 رو ‌خوندم، یه سری زدم به بخش نظرات. رفتم سراغ وبلاگاشون، از مجموع 35 وبلاگی که برام نظر گذاشته بودن 11 وبلاگ هنوز فعالن و بقیه دیگه وبلاگشونو نمی نویسن. یادم باشه 6 ساله دیگه هم چک کنم ببینم از بین این 11 وبلاگ کدوماشون هنوز می‌نویسن، به خودم و اونا جایزه بدم!


 
comment نظرات ()

 
روزی در هایپر استار
نویسنده : آوات - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
 

صبح یکی از جمعه‌های زمستانه. از خواب که بیدار می‌شم با وجود اصرار پسرم به بیدار شدن و کفری شدن از اینکه روزای کاری ٩ صبح پا می‌شه و روزای تعطیلی  ٧ صبح رو سرمونه با دیدی مثبت به کائنات و از این حرفا پا می‌شم، پدر خانواده پیشنهاد رفتن به فروشگاه و خرید ماهانه رو می‌کنه، من بیشتر ترجیحم رفتن به جایی در هوای‌ آزاده. هواب ابری و اصرار پسر رو که می‌بینم، منم راضی می‌شم به رفتن به آن فروشگاه بزرگ غرب تهران. سعی می‌کنیم کمی زودتر از دفعه قبل بریم که به همهمه و شلوغی روز جمعه نخوریم. یازده و نیم صبح می‌رسیم آنجا، شلوغه اما نه مثل دفعه پیش. بازار تبلیغ انواع پنیر ترکی و فرانسوی و نسکافه گرمه. شرط پسرمون اینه که اول بریم برای خریدن اسباب‌بازی. شرط ما هم صبر و تحمل برای خریدای ما بعد از خرید اسباب‌بازیه. به توافق می‌رسیم و به سمت غرفه اسباب‌بازی می‌ریم. برخلاف دفعات قبل با خرید یه اسباب‌بازی کوچولو راضی می‌شه و از یکی از اسباب‌بازیای گرون قیمت مورد علاقه چشم‌پوشی می‌کنه. می‌ریم سراغ بقیه خریدا. پدر خانواده از اینکه پسر خانواده بهونه نگرفته برای اسباب‌بازی با وجود علاقه به اسباب‌بازی مورد نظر، در اقدامی عاطفی می‌ره  و اون اسباب‌بازی رو برای پسر می‌گیره.(پسر با خودش می‌گه چه والدین با حالی درام، یه وقتایی که من کلی بهونه می‌گیرم و خودم و به زمین می‌زنم، نچ نچ کنان رد می‌شن و نمی‌خرن، اما یه وقتایی هم مثل امروز که شاید سالی یه بار پیش بیاد و من از خیر اسباب‌بازی می‌گذرم، برام می خرن) کم کم داره از اون شلوغایی می‌شه که نمی‌شه نفس کشید از گرما. خوشحالم که خانوادگی با لباس تابستونی اومدیم اینجا. به اسباب بازی خریده شده نگاه می‌کنم و پسر رو پشیمون می‌کنم چون می‌دونم فرمت دیگه‌ایی از اون اسباب‌بازی رو که اونجا نیست خوشش میاد، می‌ریم سراغ اون غرفه و با یک اسباب بازی دیگه عوض می‌کنیم. بعد از ٢ ساعت و نیم خریدا تموم می‌شه. من و پدر خانواده از همراهی امروز پسرمان خوشحالیم و متعجب. با دیدن پلو در قسمت غذاهای طبخ شده فروشگاه توسط پسرمان و در خواست او برای خوردن فقط پلو، سر از پا نشناخته من و پسر وایمیسم در صف غذا و پدر روان می‌شه به سمت صندوق مملو از مردم. ملت فرهیخته همینطور از این ور و اونور به صف شبیحخون می‌زنن و با احساس رضایت از اینکه کلی جلو افتادن و غذاشونو زودتر گرفتن اونجا رو ترک می‌کنن. هر ۵ ثانیه یک‌بار پسرم می‌گه مامان فقط پلو، خورشت و گوشت نمی‌خوام ها. و من هم هر ۵ ثانیه یک‌بار می‌گم چشم عزیز دلم. بعد از بیستمین بار که درخواستشو می‌گه من با اخم می‌گم باشه. پسرم با حالتی جگرسوزانه بهم می‌گه از دستم ناراحتی؟ و من با چشمانی اشکبار می‌گم نه قربونت برم چرا ناراحت باشم، شما شونصد بار دیگه هم تقاضای پلوتو بکن. تقریباً نوبت ما می‌شه، قبل از من خانمی بود که رفت اما یک آقایی دیدم که اونجا سبز شده، آقایی با صورتی نیمه پوشیده از مو به این آقای عاری از هر مویی در صورت گیر می‌ده که نمی‌دونم چی؟ من با توجه با اوضاع و احوال این دوره از زندگی، سریع تو دلم حق رو به آقای عاری از مو در صورت می‌دم. با داد زدن او کمی شک می‌کنم به قضاوتم. پسرم کمی می‌ترسه، من می‌گم بس کنین آقا بچه اینجا وایساده، می‌ترسه. بعد از اندی متوجه می‌شم که اون آقا خارج از نوبت وایساده، اما برای اولین بار در تاریخ زندگانیم در امور خارج از نوبتی، تو دلم می‌گم ولش کن بذار اعصاب خودم و بچم رو خورد نکنم. در همین حین افراد پشت سری می‌گن، خانم شما که جلویی چرا هیچی نمی‌گی؟ در یک آن نفهمیدم چی شد. صدام بلند شده بود و می‌گفت خوب من به این آقا با این قد و هیکل چی بگم، به اینکه نمی‌فهمه من و این بچه نیم ساعته تو صفیم و رعایت نمی‌کنه چی بگم، به اینکه اینقده بی‌فرهنگه چی بگم. در همین حین پسرم مرتب از من سوال می‌کرد که از دست من عصبانیی؟ و من در همان هیرو ویر می‌گفتم نه عزیز دلم از دست شما عصبانی نیستم  از دست این آقا با این هیکل عصبانیم که نوبت رو رعایت نمی‌کنه. صحبتهای کمی تا حدودی انقلابیم کارساز شد و اون آقا فرار رو بر قرار ترجیح داد. و ما از ۵ جور غذای موجود در منو مجبور به انتخاب سه جورش شدیم(چون دو جور مورد تقاضا تموم شده بود). بعد دست پسرم رو گرفتم و با غذایی در دست و داشتن احساس خانمانه شدیدی که با پوشیدن کفش پاشنه بلند بعد از مدتهای مدید بهم دست داده بود راهی صندوق شدیم. پدر خانواده همون آن حساب کتابش تموم شده بود و اسباب بازی پسرمان را داد که من ببرم عوض کنم، چون بارکدش خوانده نمی‌شد. من تق تق کنان و پسرم کش کش کنان رفتیم اون سر فروشگاه که اسباب‌بازی بی‌بارکد را به با بارکد عوض کنیم. دیدیم ای داد بیداد، از آن فقره اسباب‌بازی چیزی نمونده. با مراجعه به مسئول غرفه، ایشون منو روشن کرد که اون خانم صندوق دار کارشو بلد نیست و من برم و از طرف ایشون بگم که شما چشمتون عیب داره، اصرار من برای اومدن خودشون و گفتن این حرفا افاقه نکرد. من تق تق کنان و پسرم نق نق کنان رفتیم به سمت صندوق شلوغ. اصرار از ما و انکار از اون خانم. خلاصه آن روی من داشت بالا می‌آمد، پسر را به پدر که آنور مرز صندوقها با لبخندی بر لب در انتظار بود، سپردم و با اطمینان به پسرم که تا آخرین قطره خون برای گرفتن این اسباب‌بازیه تلاش خواهم کرد به سمت غرفه اسباب بازی در آن سوی سالن راهی شدم. به اون آقا گفتم من این اسباب‌بازی رو می‌خوام وشما خودتون بیاین مشکل را با آن خانم حل کنین. بعد از گفتن کلی بد و بیراه به آن خانم توسط اون آقا. بارکد یک اسباب‌بازی دیگه رو کند و زد روی این اسباب‌بازی. من خسته، عرق‌کرده و پشیمان از پوشیدن این کفش کذایی به سمت صندوق راه افتادم. به سمت ماشین می‌ریم و می‌گم من دیگه حاضر نیستم بیام این فروشگاه، تازشم اگر هم بیام دیگه این کفشا رو نمی پوشم!!


 
comment نظرات ()

 
نجات خود
نویسنده : آوات - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
 

پسرم و این اوضاع و احوال تمام ذهن من رو به خودش مشغول کرده، دارم تمرین می کنم، کمی از ذهنم را برای خودم نگه دارم.

فاز بعدی نجات خود: وقت


 
comment نظرات ()

 
ما و عادتامون
نویسنده : آوات - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
 

چند وقت پیش رفتیم، برای خونه جدید، پرده سفارش بدیم. پارچه‌های زیادی بودن، هم قشنگ، هم زشت. چند مدل رو انتخاب کردیم و به صاحب مغازه نشون دادیم، برای هر کدوم کلی شرح و توصیف ‌داد و تو کامپیوتر مدلشو نشونمون ‌داد.  برامون محاسبه کرد که برای ٢ تا پنجره فسقلی نزدیک به ١ میلیون تومن پول پارچه و دوخت و نصب می‌شه. مام گفتیم که دنگ و دونگ دار و فلان و بهمان دار نمی‌خوایم ساده می‌خوایم، مشاوره برای نصب و اینام نمی‌خوایم. انگار آب سرد ریختیم رو سر آقاهه. قیافه‌ش جدی شد و گفت هر جور میل خودتونه ولی دیگه اگه دوخت پردهه خوب نشد، ایراد نگیرید. گفتم چه ربطی داره، دوخت پرده ساده که آسونتر و راحتره و بهتر هم در میاد. خلاصه پارچه رو دادیم ساده بدوزن و از ترکیب دورنگ، برای این قسمت قضیه هم باز عکس‌العمل نشون داد که نمی‌شه، که مام گفتیم ما اینجوری می‌خوایم. قیمت هم ١/٣ قیمت اولیه شد، یعنی کلی پول رو بابت همون مدل دار شدن و فلان و فیسار میگیرن.

نتیجه این شده که خونه هر کسی می‌ری انگار از رو خونه همسایه کُپ زدن و همه پرده‌ای یه جور و یه شکل دارن.

چند سال پیش سر عروسی هم فیلمبردار عملاً با ما قهر کرد، چون گفتیم نمی‌خوایم فیلم بازی کنیم و شما هر جوری که هستیم فیلم بگیر.

فیلم عروسیها رو هم اگه ببینین همینه، همه مثل هم فقط بر حسب زمان، آهنگای رو فیلما فرق می‌کنه.

نمی‌دونم مردم ما چرا تو یه قالب می‌رن و فکر می‌کنن همون خوبه و وقتی یه چیزی خلاف ایده عادی خودشون باشه عکس‌العمل نشون می‌دن.


 
comment نظرات ()

 
کسی می دونه؟
نویسنده : آوات - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
 

کسی می‌دونه چرا تازگیا گوگل ریدر این پیغام رو می ده برای باز کردن آدرسای موجود؟

You don't have permission to view this feed


 


 
comment نظرات ()

 
خاطره1
نویسنده : آوات - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
 

یه شب ۴ نفری نشسته بودیم، من و ندا و منیر و مریم. ندا داشت تعریف می‌کرد که، ١٠ روز پیش تو اتوبوس  نشسته بوده، جلوش ٢ تا دختر دبیرستانی بودن، از اتوبوس کناری یه پسر هم سن و سال خودشون داشته بهشون اشاره می‌کرده و آخرشم شماره تلفنشو بزرگ روی یه کاغذ نوشته و چسبونده به پنجره، دخترها هم کلی خندیدن. ندام  شماره رو یادداشت می‌کنه. بهو به جرقه‌ایی زده شد و گفتیم، بیاین به اون پسره زنگ بزنیم و بگیم ما اون دختراییم. خلاصه منیر زنگ زد و پسره هم کلی خوشحال که وای باورم نمی‌شه بعد از ١٠ روز زنگ زدی و اینا. بعد از چند جلسه تلفنی حرف زدن کار به قرار کشید. منیر گفتم من با یکی از دوستام میام، پسر هم گفت منم همینطور و   دارآباد قرار گذاشتن. ما اون موقعا می‌رفتیم دارآباد خیلی خلوت‌تر بود و ملت کوه برو بیشتر اونجا بودن. خلاصه ما ۴ نفر(شایدم ٣ نفر) ساعت ٩ صبح اونجا بودیم و نشستیم به انتظار صحنه دیدنی. اون پسر با دوستش اومدن و تا ١١ صبح همینجور منتظر، دوستش هم همش بهش غُر می‌زد که دیدی سرکارت گذاشتن و اینا. حالا فکرشو بکن ما دو قدم اونورتر اونا نشسته بودیم و به ذهنشونم نمی‌رسید که چند تا دختر ٢۵ ساله بخوان خودشونو جای دو تا دختر ١۶ ساله جا بزنن و اونا رو سرکار بذارن. خلاصه اومدیم خونه و منیر زنگ زد بهش و گفت اصل قضیه چی بوده و این یه درسی باشه که دیگه شماره تلفن پشت شیشه اتوبوس ندی به ملت! شما فقط تصور کنین قیافه اون پسر رو و البته قیافه ما رو هم وقتی کلی فحش شنیدیم.

دو شب پیش داشتم برای چندمین بار اینو برای هیوا تعریف می‌کردم و می‌خندیدم و البته هیوا هم برای چندمین بار با حالت عاقل اندر سفیه منو نگاه می‌کرد. ای دوستان کجایین که یادتون به خیر. دوستایی که هر کدوم یه گوشه‌ایی هستین و به زندگی مشغول. 


 
comment نظرات ()

 
ساچمه
نویسنده : آوات - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
 

ساچمه چیست؟ جسمی سخت که در  مراسم تاسوعا و عاشورای امسال برای پذیرایی از عزاداران توسط ... استفاده شد!!


 
comment نظرات ()